به گزارش ایران اکونا به نقل از گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم، روز شنبه تجاوز نظامی ایالات متحده به دستور دونالد ترامپ علیه ونزوئلا، که شامل بمباران اهداف استراتژیک در کاراکاس و ربودن «نیکلاس مادورو» رئیسجمهور این کشور و همسرش «سیلا فلورس» بود جهان را شوکه کرد.
ترامپ بعد از این عملیات به صراحت اعلام کرد که ایالات متحده موقتاً کنترل امور ونزوئلا از جمله صنعت نفت آن را بر عهده خواهد گرفت. بر اساس گزارشهای اولیه این عملیات منجر به کشته شدن حداقل 40 نفر از جمله غیرنظامیان و نیروهای نظامی ونزوئلا، شد. این رویداد نه تنها واکنشهای گستردهای در سطح داخلی و بینالمللی برانگیخت، بلکه به عنوان نمادی از سیاستهای یکجانبهگرایانه ترامپ ارزیابی شده است.
ذوقزدگی اپوزیسیون از دخالت نظامی در ونزوئلا اتمام تاریخ مصرف ماچادو و اپوزسیون ونزوئلا چرا ایران ونزوئلا نیست؟
25 سال تلاش برای براندازی
ایالات متحده آمریکا دستکم از 25 سال پیش از سال 2001 به واسطه اپوزیسیون راست افراطی در ونزوئلا به دنبال سرکوب کردن انقلاب بولیواری در این کشور بوده است. دلیل اصلی آمریکا برای این تلاشها کنترل منابع نفتی ونزوئلا است که بزرگترین ذخایر اثباتشده جهان را تشکیل میدهد.
در سال 2001 انقلاب بولیواری هوگو چاوز قانونی به نام قانون هیدروکربنهای ارگانیک تصویب کرد که مالکیت دولتی بر تمام ذخایر نفت و گاز را تصریح کرد، فعالیتهای بالادستی اکتشاف و استخراج را به شرکتهای دولتی کنترلشده اختصاص داد، اما به شرکتهای خصوصی – از جمله خارجی – اجازه داد در فعالیتهای پاییندستی (مانند پالایش و فروش) شرکت کنند.
چاوز و بازپسگیری صنعت نفت
ونزوئلا پیش از این در سالهای 1943 و 1975 نفت خود را ملی کرده بود، اما در دهه 1990 تحت فشار اصلاحات نئولیبرالی صندوق بینالمللی پول و شرکتهای بزرگ نفتی آمریکایی، صنعت نفت به طور قابل توجهی خصوصیسازی شد. قانون جدید چاوز، دولت را دوباره به کنترل صنعت نفت (که 80 درصد درآمدهای خارجی کشور را تأمین میکرد) بازگرداند و این امر شرکتهای نفتی آمریکایی مانند اکسون موبیل و شورون را خشمگین کرد. این شرکتها دولت جورج دبلیو بوش را برای اقدام علیه چاوز تحت فشار قرار دادند.
ایالات متحده در سال 2002 تلاش کرد کودتایی برای برکناری هوگو چاوز مهندسی کند که تنها چند روز طول کشید. در 11 آوریل 2002، گروهی از افسران ارتش، رهبران کسبوکار، اتحادیهها و مخالفان سیاسی، هوگو چاوز را برای حدود 47 ساعت (کمتر از دو روز) از قدرت برکنار کردند. در این مدت کوتاه، یک دولت موقت به رهبری پدرو کارمونا تشکیل شد.
این کودتا با حمایت گسترده از سوی بخشهایی از ارتش، رسانههای خصوصی و گروههای مخالف چاوز همراه بود. اما پس از دو روز، هواداران چاوز بهویژه مردم فقیر و طبقه کارگر به خیابانها ریختند، نیروهای نظامی وفادار به چاوز وارد عمل شدند و کودتا شکست خورد. چاوز دوباره به قدرت بازگشت. بسیاری از تحلیلگران معتقدند که ایالات متحده حداقل به طور غیرمستقیم از این کودتا حمایت کرد یا از آن آگاه بود، هرچند دولت آمریکا رسماً دخالت مستقیم را انکار کرد.
فعالسازی اپوزیسیون
چند ماه بعد از شکست کودتا، مخالفان چاوز با حمایت و تحریک آمریکا استراتژی دیگری انتخاب کردند: تعطیلی گسترده صنعت نفت. مدیریت ارشد شرکت نفت دولتی PDVSA (که بخش بزرگی از درآمد کشور را تأمین میکرد) همراه با برخی کارمندان فنی و دریانوردان، تولید نفت را تقریباً کاملاً متوقف کردند. هدف این بود که با فلج کردن اقتصاد ونزوئلا بهویژه صادرات نفت که منبع اصلی درآمد بود چاوز را مجبور به استعفا کنند یا انتخابات زودهنگام برگزار شود.
در نتیجه این تعطیلی تولید نفت به شدت افت کرد و گاهی به یک سوم سطح عادی رسید؛ بنزین در داخل کشور کمیاب شد و صفهای طولانی تشکیل شد؛ و ونزوئلا مجبور به واردات نفت شد تا تعهدات خارجی را انجام دهد.
اما چاوز واکنش سختگیرانهای نشان داد؛ او هزاران نفر از مدیران و کارکنان ارشد شرکت نفت را اخراج کرد و کارگران و کارکنان وفادار به دولت کنترل عملیاتی شرکت را به دست گرفتند. آنها با کمک نیروهای نظامی وفادار، تأسیسات را بازپس گرفتند و تولید را به تدریج از سر گرفتند.
اعتصاب حدود دو ماه و نیم طول کشید و در نهایت شکست خورد. این رویداد به عنوان یکی از مهمترین پیروزیهای چاوز در برابر مخالفان داخلی و خارجی شناخته میشود، اما در عین حال باعث شد دولت کنترل بیشتری روی شرکت نفت به دست بیاورد و بسیاری از متخصصان با تجربه را از دست بدهد.
چاوز هر دو تلاش (کودتای 2002 و اعتصاب نفتی 2002-2003) را به لطف حمایت بسیار گسترده مردم و بخشهایی از نیروهای مسلح و کارگران پشت سر گذاشت و در قدرت ماند.
در آن زمان «ماریا کورینا ماچادو« (همان شخصی که در اکتبر 2025 جایزه صلح نوبل را دریافت کرد) یکی از چهرههای برجسته مخالفان چاوز بود. او در سال 2002 سازمان غیردولتی به نام سوماته (به معنای «بپیوندید») را تأسیس کرد. هدف اصلی این سازمان نظارت بر شفافیت انتخابات و تقویت مشارکت شهروندان در فرآیندهای دموکراتیک بود.
در سال 2004، سوماته نقش کلیدی در برگزاری همهپرسی فراخوان علیه چاوز داشت. طبق قانون اساسی ونزوئلا، اگر 20 درصد از رأیدهندگان امضا جمع کنند، میتوان همهپرسی برای برکناری رئیسجمهور برگزار کرد. مخالفان موفق شدند این تعداد امضا را جمعآوری کنند و همهپرسی در 15 اوت 2004 برگزار شد.
نتیجه رسمی همهپرسی این بود که 59 درصد مردم خواستار ادامه ریاستجمهوری چاوز شدند و حدود 41 درصد خواستار کنارهگیری او از قدرت شدند. همچنین حدود 70 درصد از رأیدهندگان ثبتشده در این همهپرسی شرکت کردند که میزان مشارکت بسیار بالایی محسوب میشود.
ناظران بینالمللی مانند مرکز کارتر و سازمان کشورهای آمریکایی (OAS) اعلام کردند که همهپرسی به صورت آزاد و عادلانه برگزار شده و نتیجه آن معتبر است. اما مخالفان چاوز (از جمله سوماته) نتیجه را نپذیرفتند و ادعا کردند تقلب گسترده رخ داده است. آنها به یک نظرسنجی خروج از صندوق (exit poll) استناد میکردند که نتایج متفاوتی نشان میداد، ولی این ادعاها توسط ناظران مستقل تأیید نشد.
با وجود پیروزی چاوز در همهپرسی، ماریا کورینا ماچادو و حامیانش از جمله برخی شرکتهای بزرگ نفتی آمریکایی و بخشهایی از دولت ایالات متحده دست از تلاش برنداشتند. از سال 2001 تا امروز، مخالفان داخلی و خارجی انقلاب بولیواری را هدف قرار دادهاند. هدف اصلی آنها از دید بسیاری از تحلیلگران این است که کنترل کامل صنعت نفت ونزوئلا را دوباره به شرکتهای بزرگ آمریکایی (مانند اکسونموبیل و شورون) برگردانند.
به همین دلیل، خیلی از حامیان انقلاب بولیواری معتقدند که مسئله ونزوئلا اساساً درباره «دموکراسی» نیست بلکه درباره یک مبارزه طبقاتی و بینالمللی است.
مرگ چاوز و تهدید انقلاب بولیواری
برای درک درست عملیات نظامی ترامپ علیه ونزوئلا، باید به ریشههای اصلی انقلاب بولیواری برگردیم. این انقلاب در اواخر دهه 1990 شروع شد، زمانی که هوگو چاوز وارد صحنه سیاست شد.
در دهه 1990، مردم ونزوئلا بهخصوص طبقه کارگر، فقرا و دهقانان از وضعیت کشور خسته و ناامید بودند. چاوز با حرفهای ساده و مستقیم توانست دل این گروهها را به دست بیاورد و توجهشان را جلب کند.در آن دهه، رؤسای جمهور قبلی ونزوئلا قولهای بزرگی میدادند. آنها میگفتند کشور غنی از نفت را از فشارهای صندوق بینالمللی پول نجات میدهند و جلوی سیاستهای سختگیرانه اقتصادی را میگیرند. اما وقتی به قدرت میرسیدند، دقیقاً همان سیاستهای صندوق بینالمللی پول را اجرا میکردند: کاهش هزینههای دولتی، افزایش قیمتها، خصوصیسازی و باز کردن درها به سرمایه خارجی. این خیانت دو بار تکرار شد:
1- کارلوس آندرس پرز (از حزب اقدام دموکراتیک، رئیسجمهور از 1989 تا 1993): در کمپین انتخاباتیاش وعده داد که جلوی سیاستهای سختگیرانه صندوق بینالمللی پول را بگیرد، اما وقتی رئیسجمهور شد، دقیقاً همان برنامهها را اجرا کرد. این کار باعث اعتراضات گسترده شد و در فوریه 1989 به شورش بزرگی به نام «کاراکازو» منجر گردید که صدها نفر در آن کشته شدند.
2-رافائل کالدرا (از حزب دموکراتهای مسیحی، رئیسجمهور از 1994 تا 1999): او هم در ابتدا منتقد سیاستهای نئولیبرال بود، اما در دوره دوم ریاستجمهوریاش با بحران شدید بانکی و اقتصادی روبهرو شد و مجبور به اعمال سیاستهای ریاضتی و کنترل شدید شد.
این دو رئیسجمهور نماینده دو حزب اصلی سنتی ونزوئلا بودند (اقدام دموکراتیک و COPEI). مردم احساس میکردند که فرقی بین «چپ» و «راست» سنتی وجود ندارد؛ هر دو در نهایت به نفع ثروتمندان و شرکتهای خارجی عمل میکردند و قولهایشان را فراموش میکردند.
این ریاکاری و خیانت، اعتماد مردم به سیستم سیاسی قدیمی را کاملاً از بین برد.در همین حال، نابرابری در جامعه بسیار شدید بود. شاخص جینی که نابرابری درآمد را نشان میدهد در دهه 1990 در ونزوئلا حدود 48 بود – یعنی فاصله بین فقیر و غنی بسیار زیاد بود و بخش بزرگی از مردم در فقر زندگی میکردند، در حالی که درآمد نفتی کشور بسیار بالا بود.
در انتخابات ریاستجمهوری سال 1998، هوگو چاوز با شعار مبارزه با فساد، پایان دادن به این ریاکاری و آوردن عدالت اجتماعی وارد رقابت شد. او توانست 56 درصد آرا را به دست بیاورد، در حالی که نامزد احزاب سنتی فقط حدود 40 درصد رأی آورد.
این پیروزی نشاندهنده خشم عمیق مردم از سیستم قدیمی بود. چاوز قول داد که درآمد نفت را به جای رفتن به جیب ثروتمندان و شرکتهای خارجی، برای کمک به فقرا، آموزش، بهداشت و مسکن استفاده کند. این دقیقاً همان چیزی بود که مردم سالها منتظرش بودند.
به زبان ساده، مردم ونزوئلا در دهه 1990 احساس میکردند که رهبران سنتیشان آنها را فریب دادهاند. نفت کشورشان خیلی زیاد بود، اما فقرا چیزی از آن نمیدیدند. چاوز آمد و گفت: «این بار پول نفت به دست مردم عادی میرسد، نه به جیب شرکتهای خارجی و نخبگان.» این حرفها باعث شد که میلیونها نفر او را حمایت کنند و انقلاب بولیواری شروع شود.
«قیمت بالای نفت در آن سالها (از 1999 تا 2013) کمک بزرگی به چاوز کرد. قیمت نفت در سال 1998-1999 خیلی پایین بود (حدود 10-15 دلار در بشکه)، اما از سال 1999 شروع به بالا رفتن کرد و تا سال 2008 به اوج رسید (حتی بالای 147 دلار در تابستان 2008). بعد از بحران مالی 2008 کمی افت کرد، اما دوباره بالا آمد و تا 2013-2014 عمدتاً بین 80 تا 120 دلار ماند.
چاوز تصمیم گرفت این درآمد را مستقیماً برای بهبود زندگی مردم عادی – بهخصوص فقرا، کارگران و روستاییان – هزینه کند، نه اینکه مثل قبل به جیب شرکتهای خارجی و نخبگان برود.
چاوز بیش از 20 برنامه اجتماعی گسترده راهاندازی کرد که معروفترین و تأثیرگذارترین آنها عبارتند از:
برنامه مأموریت درونمحله
پزشکان و پرستاران که بسیاری از آنها از کوبا آمده بودند به محلههای فقیرنشین رفتند و درمان و دارو را رایگان ارائه دادند. قبل از این برنامه، میلیونها نفر در ونزوئلا حتی به یک مرکز بهداشتی ساده دسترسی نداشتند. این مأموریت میلیونها نفر را تحت پوشش مراقبتهای اولیه بهداشتی قرار داد.
مأموریت رابینسون
برنامه سوادآموزی برای بزرگسالان بیسواد. صدها هزار نفر – بهخصوص زنان و افراد مسن در مناطق روستایی – در کلاسهای محلی خواندن و نوشتن یاد گرفتند.
مأموریت ریباس
آموزش متوسطه رایگان برای کسانی که در کودکی مدرسه را ترک کرده بودند؛ مخصوصاً جوانان طبقه کارگر و روستایی.
مأموریت سوکره
دسترسی رایگان به دانشگاه برای کسانی که قبلاً امکان تحصیل بالاتر نداشتند. دانشگاههای جدید ساخته شد و هزاران نفر مدرک دانشگاهی گرفتند.
مأموریت مرکال (و بعداً PDVAL)
فروشگاههای دولتی که مواد غذایی اساسی (برنج، روغن، شیر، لوبیا، شکر و غیره) را با قیمت بسیار پایین میفروختند تا مردم فقیر بتوانند غذا تهیه کنند و از گرسنگی در امان باشند.
گران مأموریت ویویندا
برنامه ساخت مسکن ارزان و رایگان برای خانوادههای کمدرآمد. صدها هزار خانه ساخته شد و میلیونها نفر صاحب خانه شدند.
به عبارت دیگر دولت دیگر فقط یک نهاد اداری نبود که به نفع ثروتمندان و شرکتهای خارجی عمل کند. چاوز آن را به ابزاری برای عدالت اجتماعی تبدیل کرد؛ یعنی درآمد نفت را مستقیماً برای کمک به طبقات پایین هزینه کرد و دیگر اجازه نداد که این پول از دسترس مردم عادی خارج شود.
این برنامهها باعث کاهش شدید فقر و نابرابری در سالهای 2003 تا 2012 شدند. شاخص فقر شدید به شدت پایین آمد و برای اولین بار میلیونها نفر به آموزش، بهداشت، غذا و مسکن مناسب دسترسی پیدا کردند.
با گذشت زمان، چاوز و حامیانش خواستند که مردم عادی واقعاً در اداره امور کشور شرکت کنند، نه فقط هر چند سال یک بار رأی بدهند. به همین دلیل سیستم «قدرت مردمی» را گسترش دادند. ابتدا شوراهای محلی تشکیل شدند. هر محله یا روستا (معمولاً 200 تا 400 خانواده) میتوانست یک شورا تشکیل دهد. این شورا بودجهای از دولت دریافت میکرد و خودش تصمیم میگرفت این پول را برای چه کاری خرج کند؛ مثلاً تعمیر خیابان، ساخت زمین بازی، کمک به خانوادههای نیازمند، یا پروژههای کوچک محلی. بعداً این شوراها به هم پیوستند و کمونها را ساختند.
هدف نهایی این بود که کمکم قدرت واقعی از دست دولت مرکزی و ثروتمندان به دست مردم عادی بیفتد و یک سیستم پایدار جایگزین برای حاکمیت سنتی نخبگان (الیگارشی) ساخته شود.
دو رویداد در 2013-2014 فرآیند بولیواری را عمیقاً تهدید کرد: اول، مرگ نابهنگام هوگو چاوز، بدون شک نیروی محرکه انرژی انقلابی، و دوم، سقوط کند و سپس پایدار درآمدهای نفتی.
چاوز توسط وزیر امور خارجه سابق و اتحادیهکار نیکلاس مادورو به عنوان رئیسجمهور دنبال شد، که سعی کرد کشتی را پایدار کند اما با چالش شدیدی روبرو شد؛ وقتی قیمتهای نفت، که در ژوئن 2014 در حدود 108 دلار به اوج رسید، در 2015 (زیر 50 دلار) و سپس در ژانویه 2016 (زیر 30 دلار) به طور چشمگیری سقوط کرد.
برای ونزوئلا که تقریباً تمام درآمد کشور از فروش نفت خام به خارج وابسته بود، سقوط شدید قیمت نفت از سال 2014 به بعد یک فاجعه اقتصادی بزرگ به شمار میرفت. ونزوئلا یکی از بزرگترین صادرکنندگان نفت جهان است و بیش از 90 درصد درآمد ارزی دولت از فروش نفت به دست میآید. وقتی قیمت نفت از حدود 100–110 دلار در بشکه در سال 2014 به زیر 50 دلار در سال 2015 و حتی زیر 30 دلار در اوایل 2016 افتاد، درآمد دولت به شدت کاهش یافت.
دیگر انواع جنگ ترکیبی علیه ونزوئلا
یکی از نقاط ضعف بزرگ فرآیند بولیواری این بود که هرگز نتوانست اقتصاد را از وابستگی سنگین به صادرات نفت خام رها کند. درآمد نفت همچنان منبع اصلی پول برای اجرای برنامههای اجتماعی داخل کشور و کمک به کشورهای همسایه در منطقه هزینه میشد.
پس از مرگ چاوز، و با پایین آمدن قیمتهای نفت، ایالات متحده جنگ هیبریدی متمرکز علیه ونزوئلا را آغاز کرد. جنگ هیبریدی (ترکیبی) به استفاده هماهنگ از اجبار اقتصادی، خفه کردن مالی، جنگ اطلاعاتی، دستکاری قانونی، انزوای دیپلماتیک، و خشونت انتخابی اشاره دارد، که برای بیثبات کردن و معکوس کردن دولتها به کار گرفته میشود.
جنگ هیبریدی از طریق سلاحسازی زندگی روزمره عمل میکند. حملات ارزی، تحریمها، کمبودها، روایتهای رسانهای و بحرانهای مشروعیت مهندسیشده طراحی شدهاند تا ظرفیت دولتی را فرسوده کنند، حمایت مردمی را از بین ببرند و انسجام اجتماعی را شکاف دهند.
این دقیقاً همان چیزی است که ونزوئلا از زمانی که ایالات متحده در اوت 2017 تحریمهای مالی غیرقانونی بر این کشور اعمال کرد، با آن روبهرو شده است. این تحریمها در سال 2018 با تحریمهای ثانویه (یعنی تحریمهایی که شرکتهای غیرآمریکایی را نیز برای تجارت با ونزوئلا مجازات میکند) عمق بیشتری پیدا کرد. نتیجه این بود که تمام سیستمهای پرداخت بینالمللی، کانالهای تجاری و روابط اقتصادی ونزوئلا مختل شد و بسیاری از شرکتها و بانکهای جهانی مجبور به رعایت بیشازحد مقررات ایالات متحده شدند تا از مجازات اجتناب کنند.
در همین حال، روایتهای رسانهای در غرب به طور سیستماتیک نقش تحریمها را کماهمیت جلوه دادهاند و مشکلات اقتصادی مانند تورم شدید، کمبود کالا و مهاجرت گسترده را به عنوان پدیدههای کاملاً داخلی و ناشی از سوءمدیریت دولت ونزوئلا نشان دادهاند. این روایتها به طور غیرمستقیم گفتمان تغییر رژیم (یعنی تلاش برای سرنگونی دولت مادورو) را تقویت کردهاند.
دولت ترامپ در سال 2017 فرمانی اجرایی صادر کرد که دسترسی دولت ونزوئلا به بازارهای مالی آمریکا را ممنوع میکرد؛ یعنی ونزوئلا دیگر نمیتوانست وام جدید بگیرد، اوراق قرضه بفروشد یا از سیستم مالی آمریکا برای معاملات استفاده کند. این تحریمها ابتدا به عنوان پاسخی به ادعاهای نقض حقوق بشر و سرکوب مخالفان توجیه شدند، اما منتقدان تأکید دارند که هدف اصلیشان تضعیف اقتصاد کشور و ایجاد فشار برای تغییر رژیم بود.
در سال 2018، این تحریمها با اعمال تحریمهای ثانویه عمق بیشتری پیدا کردند. تحریمهای ثانویه به این معناست که نه تنها نهادهای آمریکایی، بلکه شرکتها و بانکهای خارجی (مثلاً در اروپا یا آسیا) هم اگر با دولت ونزوئلا یا شرکتهای دولتی آن تجارت کنند، ممکن است از دسترسی به سیستم مالی آمریکا محروم شوند یا جریمههای سنگین بپردازند. نتیجه این فشارها این بود که بسیاری از شرکتها و بانکهای جهانی، حتی اگر مستقیماً تحریم نشده بودند، تجارت با ونزوئلا را قطع کردند یا به شدت محدود کردند تا ریسک نکنند.
در عمل، این تحریمها تمام سیستمهای پرداخت بینالمللی، از جمله شبکه SWIFT (که برای انتقال پول در سطح جهانی استفاده میشود)، و کانالهای تجاری معمولی را برای ونزوئلا بسیار سخت یا غیرممکن کرد. واردات غذا، دارو، قطعات صنعتی و حتی مواد اولیه برای تعمیر زیرساختها به شدت کاهش یافت و کمبودها در داخل کشور تشدید شد. این محدودیتها باعث شد اقتصاد ونزوئلا، که پیش از این هم با سقوط قیمت نفت ضربه خورده بود، فشار بیشتری تحمل کند.
جنگ روایت
در همین حال، بسیاری از رسانههای غربی و تحلیلگران، نقش این تحریمها را در بحران اقتصادی کمرنگ جلوه میدهند. آنها اغلب تورم شدید، کمبود کالا و مهاجرت گسترده میلیونها ونزوئلایی را صرفاً به سوءمدیریت داخلی، فساد و سیاستهای دولت مادورو نسبت میدهند و کمتر به تأثیر تحریمها اشاره میکنند.
در واقع، سقوط استانداردهای زندگی در ونزوئلا از سال 2014 (با شروع افت شدید قیمت نفت) آغاز شد، اما تحریمها از سال 2017 این بحران را به شدت تشدید کردند. گزارشهای مختلف نشان میدهند که این فشارهای اقتصادی لایهبهلایه (شامل تحریمهای مالی، محدودیتهای بانکی، فشارهای دیپلماتیک و تحریمهای ثانویه) باعث کاهش مصرف کالری مردم، افزایش بیماریها و مرگومیر (از جمله در میان نوزادان و بزرگسالان)، کمبود داروهای ضروری و مهاجرت میلیونها نفر شده است.
هرچند مشکلات اقتصادی پیش از تحریمها هم وجود داشت، اما این استراتژی «خفه کردن اقتصادی» – که هدفش بیثبات کردن دولت بدون حمله نظامی مستقیم است – بحران را عمیقتر و طولانیتر کرد. این رویکرد، بدون حمله مستقیم نظامی، با ایجاد رنج گسترده برای مردم، فشار بر دولت وارد میکند تا تسلیم شود یا تغییر کند.
دولت دوم ترامپ
دولت ترامپ در دور دوم ریاستجمهوریاش (از ژانویه 2025 به بعد)، بلافاصله پس از بازگشت به قدرت، راهبرد فشار چندجانبه و فزایندهای علیه دولت نیکلاس مادورو را اجرا کرد. این راهبرد با هدف تضعیف، بیثباتسازی و در نهایت سرنگونی دولت مادورو طراحی شده بود و از ابزارهای متنوعی استفاده میکرد: تحریمهای شدیدتر اقتصادی، توقیف تانکرهای نفتی، حملات نظامی محدود به اهداف ادعایی مرتبط با مواد مخدر، حضور گسترده ناوگان دریایی در کارائیب، مانورهای نظامی بزرگ، و فشارهای دیپلماتیک و رسانهای برای ایجاد بحران داخلی.
این فشارها از ماههای اولیه سال 2025 شدت گرفت و در ماههای پایانی سال (اوت تا دسامبر 2025) به اوج رسید. ترامپ در این دوره اقدامات زیر را در پیشگرفت:
- جایزه دستگیری مادورو را دو برابر کرد (تا 50 میلیون دلار) و او را به عنوان رهبر یک سازمان تروریستی خارجی طبقهبندی کرد.
- چندین تانکر نفتی مرتبط با ونزوئلا را در آبهای کارائیب توقیف کرد و حتی ویدیوهایی از این عملیات منتشر کرد.
- حملات هوایی و دریایی به قایقهای کوچک (که ادعا میکرد قاچاقچی مواد مخدر هستند) انجام داد و بیش از 35 مورد حمله گزارش شد که منجر به کشته شدن حداقل 115 نفر (عمدتاً ماهیگیران یا غیرنظامیان) گردید.
- ناوگان عظیمی شامل بیش از 15 هزار نیرو، ناوشکنها، ناو هواپیمابر و زیردریایی هستهای را نزدیک سواحل ونزوئلا مستقر کرد و مانورهای گسترده برگزار کرد.
- ادعا کرد که این اقدامات بخشی از «جنگ علیه کارتلهای مواد مخدر» و «کارتل سولز» (که به ادعای آمریکا، مادورو رهبریاش میکند) است، اما منتقدان آن را پوششی برای هدف واقعی یعنی تغییر رژیم و دسترسی به منابع نفتی ونزوئلا میدانند.
این اقدامات فزاینده، زمینهساز عملیات نظامی مستقیم در 3 ژانویه 2026 شد؛ عملیاتی که با بمباران بخشهایی از کاراکاس آغاز گردید و منجر به ربایش نیکلاس مادورو و همسرش سیلا فلورس شد. ترامپ پس از این عملیات ادعا کرد که ایالات متحده موقتاً کشور ونزوئلا را «اداره» خواهد کرد تا یک انتقال «امن، مناسب و عادلانه» انجام شود و تأکید کرد که آمریکا «در صنعت نفت ونزوئلا بسیار درگیر» خواهد بود.
به عبارت ساده، از لحظه بازگشت ترامپ به کاخ سفید، راهبرد او در قبال ونزوئلا بر پایه افزایش تدریجی فشار (از تحریم و توقیف تا حضور نظامی و حمله مستقیم) بنا شد تا دولت مادورو را وادار به تسلیم کند یا زمینه را برای مداخله نظامی فراهم آورد. این رویکرد، برخلاف شعار «آمریکا اول» در دوره اول، شامل مداخله مستقیم خارجی بود و انتقادهای شدیدی را از سوی دموکراتها، برخی جمهوریخواهان و جامعه بینالمللی (بهخصوص در آمریکای لاتین) برانگیخت که آن را نقض حاکمیت ملی و قوانین بینالمللی میدانند.
این زمینه تاریخی نشان میدهد که عملیات ترامپ در 2026 نه یک رویداد منزوی، بلکه نقطه اوج جنگ هیبریدی طولانیمدت ایالات متحده است، که هدف آن بازگرداندن کنترل منابع نفتی به شرکتهای آمریکایی است.
موانع حقوقی
یکی از اصلیترین انتقادات به این عملیات، غیرقانونی بودن آن از منظر حقوقی است، که با الگوی جنگ هیبریدی ایالات متحده همخوانی دارد. کارشناسان حقوق بینالملل این اقدام را نقض مستقیم منشور سازمان ملل متحد (ماده 2، بند 4) میدانند که استفاده از زور علیه تمامیت ارضی یک کشور مستقل را ممنوع کرده است.
در سطح داخلی ایالات متحده، عملیات بدون مجوز کنگره انجام شد که خلاف قانون اختیارات جنگی 1973 (War Powers Act) است. این قانون رئیسجمهور را ملزم به کسب مجوز کنگره برای عملیات نظامی گسترده میکند. سناتور جین شاهین، عضو دموکرات کمیته روابط خارجی سنا، این عملیات را "ناسازگار با آنچه کابینه ترامپ به کنگره گزارش داده" توصیف کرده و آن را مغایر با خواستههای مردم آمریکا میداند.
حتی برخی جمهوریخواهان مانند توماس مسی و مارجوری تیلور گرین، عملیات را مورد انتقاد قرار دادهاند و آن را مغایر با شعار "آمریکا اول" میدانند. نیویورک تایمز در نامههای نظرات خوانندگان، این اقدام را "متکبرانه، خطرناک و غیرقانونی" خوانده و انگیزههای ترامپ را زیر سؤال برده است. این انتقادات داخلی نشاندهنده این است که عملیات ترامپ بخشی از الگوی گستردهتر استفاده از خشونت انتخابی در جنگ هیبریدی است، که بدون نظارت قانونی انجام میشود.





